تبليغاتX
! ... ش مث شیطوونـک ... !
چهارشنبه 13 تیر1386

سلام  سلام

 

من بلاخره برگشتم . واي واي اين چند وقته چقدر درس خوندم ! واي واي ! خودم و كشتم واي واي !

فقط همين و مي تونم بگم كه اگه تا حالا كسي با 20 روز درس خوندن قبول شده باشه ، اونوقت احتماله قبوليه منم وجود داره .

حالا خدا رو چه ديدين ، شايد منم قبول شدم !

 

خب بريم سر اصله مطلب :

 

اين دفعه مي خوام در مورده فرشته هاي زميني حرف بزنم . فرشته هايي كه توي بيشتر خونه ها وجود دارن . اين فرشته هايي كه من مي گم ، با وجوده كوچولو بودنشون اما قلبه خيلي بزرگي دارن . اينقدر بزرگه كه  خيلي وقتها راحت چيزهايي رو فراموش مي كنن و از چيزهايي به سادگي مي گذرن كه ما ها شايد هيچ وقت نتونيم اين كار رو بكنيم .

اين فرشته هاي زميني ، بچه ها هستن . بچه هايي كه با همون لباي كوچولوشون دلنشين ترين حرف ها رو بيان مي كنن .

 

من كه هميشه فكر مي كنم يه ارتباط هايه ديگه اي هم با خدا دارن كه ما ها ازش بي اطلاعيم . يعني آدما وقتي كوچولو هستن،  حسابي سرگرمه صحبت كردن با خدان و حرف هاي خدا اونقدري دلنشينه كه ديگه حتي يه خورده هم واسه صحبت با بقيه وقت نميذارن . به خاطر همين وقتي بزرگ ميشن فكر مي كنن كه تو بچه گي نمي تونستن حرف بزنن . اما هيچكي علتش رو به ياد نمياره !

بگذريم از اينكه خيلي از همين بچه هايي كه تمومه وقتشون رو فقط با خدا مي گذرونن وقتي بزرگ ميشن اينقدر مشغوله حرفهاي زميني ها ميشن كه كم كم خصلت فرشته بودن رو از دست ميدن و ديگه هيچ وقت سراغ صحبت كردن با خدا نمي رن . به همين سادگي !

 

من عاشقه بچه ها هستم چون قلب پاك و بي ريايي دارن و اون قلبه پاكشون به اندازه ي هزار تا دنيا مي ارزه . وقتي با اون چشاشون آدم و نگاه مي كنن ... وووووووواي من كه دلم مي خواد بخورمشون !!!

 

تازه من توي اين دنيايه مجازي يه دونه پسر هم دارم . البته اين رابطه فقط توي اين دنيا قابله پذيرشه . آخه پسرم دو سال از خودم بزرگتره ! . اما خودش هم مي دونه كه واسه من مثله پسره واقعيمه ! . اسمش رحمانه . با اينكه 21 سالشه اما قلبش به پاكيه همون فرشته كوچولوهاي زمينه . من كه خيلي دوسش دارم و اينو ، هم خودش مي دونه هم همه ي دوستان . خلاصه اينم از پسر كوچولوي با معرفته من كه خيلي واسم عزيزه

 

اتفاقا من چند روز پيش ( يعني چند روز قبل از كنكور ) از سره بي كاري ! داشتم مجله اي رو ورق مي زدم ، توي اون مجله مطلبي رو ديدم كه خيلي واسم جالب بود ... الهي الهي اينقدر ماه بود مطلبش  . خودتون بخونين ببينين واقعا قشنگ نيست . من كه هنوز هم تحته تاثيرم . البته چون خارجي بود من از اسم ايروني استفاده كردم ! و ترجيحا اسم نغمه رو انتخاب كردم . اينطوري داستانش قشنگ تر هم شد !!!

 

 

و اما اون مطلبه :

 

 

مدت زيادي از تولد برادر نغمه كوچولو نگذشته بود . نغمه مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهاش بذارن .

 

پدر و مادر ترسيدن كه نغمه هم مثل بيشتر بچه هاي چهار  پنج ساله ، به برادرش حسودي كنه و بخواد اون رو بزنه يا آسيبي به اون برسونه . اين بود كه جوابشون هميشه " نه " بود .

 

اما توي رفتار نغمه هيچ نشوني از حسادت ديده نمي شد . با نوزاد مهربون بود و اصرارش هم براي تنها موندن با اون روز به روز بيشتر مي شد . بلاخره پدر و مادرش تصميم گرفتن موافقت كنن .

 

نغمه با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در رو پشت سرش بست . اما لاي در باز مونده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي تونستن مخفيانه نگاه كنن و بشنون .

 

اونا نغمه كوچولو رو ديدن كه آهسته به طرف داداش كوچولوش رفت . صورتش رو روي صورت اون گذاشت و آروم گفت : " ني ني كوچولو  به من ميگي خدا چه جوريه ؟ آخه من داره يادم مي ره !!! "

 

...

 

آخيييييييي . خيلي ناز بود . من كه خيلي خيلي خيلي ...خوشم اومد . شما هم خوشتون اومده . مگه نه؟

 

خب ديگه . بهتره كم كم من برم . خودم و كشتم اين آپه يه خورده كوتاه تر بشه . تا دوستان راضي باشن . ( قابله توجه مهندسه مملكت ، حاج عباس )

 

 

خب خب ... آي لاويوي همتونم ... باي باي

 

+    به قلم : ،  نغمه شيطوونـك ..  | 

naghmeh-shyt0o0nak.blogfa.com