ســـــ![]()
خب خب . مثل اينکه قسمت اين بود که من هم از اين بازي بي نصيب نمونم
البته فقط به اصرار يکي از دوستان ( پسرکوهستان) تصميم گرفتم توي
اين بازي خودم رو وارد کنم. مي دونيد که اين طور بازي ها يه خورده خطرناکه .
اونم براي خانم ها
تازشم کلي سرم شلوغ بود اما چي کار کنم ديگه تو عالم
دوستي آدم بايد خيلي از خود گذشتگي داشته باشه ![]()
همين جا از دوستاني که دعوت کردن و منم شرمنده شون شدم
واقعا معذرت مي خوام
ايشالا بعدا جبران مي کنم ![]()
اول بزاريد اون تبليغات مربوط به اين بازي رو هم بنويسم تا ديگه هر گونه ابهامي اگه
در مورد اين بازي داريد بر طرف شه
(( قانون بازي اينه كه هركسي پنج مورد از خصوصياتش و يا اتفاقاتي رو كه فكر
مي كنه ديگران نمي دونند يا اينكه جالبه رو بيان ميكنه... ودر انتها پنج نفر از دوستانش
رو به اين بازي دعوت ميكنه واونها هركدوم همينكارو انجام ميدندو بازي به همين شكل
ادامه پيدا ميكنه !! ... اين بازي مخصوص شب يلداست ... و البته احتمالا" تا يلداي
سال آينده نيز همچنان ادامه خواهد داشت!! ))
من همين جا اسم پنج تا از دوستام رو هم مي نويسم که اگه دوست داشته باشن لطفشون
رو شامل حال من کنن و دعوتم رو بپذيرن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به عشق خدایی که همین نزدیکیست : فاطمه ی عزیزم
حرفهاي ي دل ... در دفتر عشق : اميد جان
مه سوره : سپهر عزيز
وقتي که ... : دوست خوبم کاوه
پاتوق : حسين گوگولي مگولي
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا ديگه فکر کنم راهي به جز رفتن بر سر اصل مطلب باقي نمي مونه ![]()
اميدوارم لحظات شادي رو بتونم با خاطراتم براتون ايجاد کنم![]()
البته قبلش خجالت رو مي بوسم و مي زارم کنار
در ضمن طولانی نویسیه من رو
به بزرگیه خودتون ببخشید چون اگه من و بشناسید یه خورده پر حرفم
به هر حال
ببخشید و امیدوارم که تا آخرش رو بخونید ![]()
اين اولين خاطره : فکر مي کنم 7 سالم بود ... آره درسته کلاس اول ابتدايي بودم . ديگه
خودتون که بهتر مي دونيد توي دبستان معمولا قبل از رفتن سر کلاس همه ي دانش آموزا
صف مي بندن و خيلي آروم و با نظم به کلاساشون مي رن
خلاصه يه روز که طبق معمول ما هم مثل کلاساي ديگه صف بسته بوديم و به طرف کلاسمون
مي رفتيم . چشمتون روز بد نبينه . همين که به بالاترين پله رسيديم يه هويي ... يه هويي
نمي دونم چي شد شلوارمن در اومد... خدايي اين قدر ضايع شدن تو اون سن نو بره .
تا دلتون بخواد خجالت کشيدم . آخه آدم اينقدر بد شانس . حالا اگه زودتر در ميومد خوب بود .
ولي دقيقا همون جايي که تقريبا از همه جاي مدرسه مشخص بود اين شلوار من در اومد ...
ديگه نمي دونم چطوري پوشيدمش و رفتم سر کلاس ولي هيچ وقت خنده هاي دوستام و
معلمهام رو يادم نمي ره . فقط خدا رحم کرد که اين اتفاق توي اولين سال تحصيلم افتاد وگرنه
اگه چند سالي با تاخير پيش ميومد ديگه واقعا يه فاجعه مي شد
اينم دوميش : بچه که بودم بابام بعد از کلي اصرار و اينا واسم دوتا جوجه خريد تا بزرگشون کنم .
آخه از بچه گي دوست داشتم نقش مامان ها رو بازي کنم
خلاصه بابا که اون جوجه ها رو خريد کلي ذوق کردم . يکيشون سياه بود و اون يکي زرد .
منم با هر بار نگاه کردن به اون جوجه سياهه براي شستنش مصمم تر مي شدم . آخه توي
همون عالم بچه گي فکر مي کردم که کثيفه و اگه بشورمش مثل همون جوجه زرده مي شه .
بلاخره يه روز که مامان و بابا خونه نبودن منم دل و به دريا زدم و جوجه سياهه رو حسابي
شستم . بعد از چند دقيقه فهميدم که اصلا رنگش تغيير نمي کنه . به خاطر همين دست
از شستنش کشيدم و زودي با يه پارچه خشکش کردم . و بردم گزاشتمش پيش اون يکي
دوستش . موضوع شستنش رو هم به کسي نگفتم . فرداي اون روز که رفتم واسشون غذا
بدم ديدم اون جوجه سياهه همينطوري يه گوشه کز کرده بود و هي مي خوابيد و زود بيدار
مي شد . اصلا ديگه تکون نمي خورد . اون يکي هم وايساده بود و داشت نگاش مي کرد .
گريه ام گرفته بود . تا اين که مامانم متوجه ي حالت من شد و منم همه ي داستان رو براش
تعريف کردم . مامانم که دلش واسه جوجه سوخته بود من و دعوا کرد که چرا بدون اجازه اين
کار رو کردم ولي من همش گريه مي کردم . خلاصه عصر همون روز با پيکر بي جان جوجه
سياهه مواجه شدم و به خاطر آرامش خودم با چند تا از دوستام يه مراسم خاک سپاري برگزار
کرديم . اما واقعا اون روز حسابي گريه کردم . اون يکي جوجه رو هم دادم به پسر عموم که
بي چاره جوجهه يه هفته بيشتر زير دست اون دووم نياورد
هنوز هم که هنوزه به خاطر اون جوجه ي معصوم عذاب وجدان دارم و نسبت به حيوونا خيلي
مهربون شدم . حتي حشرات
و حالا سوميش : اين موضوع بر ميگرده به خيلي وقت پيش . فکر مي کنم 5 سالم بيشتر نبود .
يه ظهر تابستون که با سه تا از پسر عموها و يکي از دختر عموهام مشغول بازي بوديم ... يکي
از اين پسرعموها که يه سال هم از من بزرگتره خيلي جر زني مي کرد . اعصابمون رو به هم
ريخته بود . اينقدر هم لوس بود نمي شد چيزي بهش گفت .آخه تا بهش دست مي زديم
جيغش در ميومد و مامانش و صدا مي کرد وگرنه تا الان خودم کشته بودمش . بدبختي اين بود
که قهر هم مي کرديم دو دقيقه بعد مامانش ميومد با هزار جور نصيحت و اينا ما رو به خوبي و
خوشي آشتي ميداد ديگه ما هم راهي جز سازش نداشتيم
خلاصه اون روز خيلي ديگه جر زني کرد و به صورت کاملا ناجوانمردانه بازي رو به نفع خودش
تموم کرد .و ما هم اعصابمون با جر زني آقا مهدي حسابي خورد شده بود . به خاطر همون
من و امير و رامين و سارا تصميم گرفتيم يه نقشه ي کاملا خبيثانه رو در مورد مهدي اجرا کنيم .
وقتي بازي تموم شد و ناهار رو خورديم من پيشنهاد دادم که چون خسته شديم بريم بخوابيم
و چون امير و رامين و سارا در جريان نقشه بودن قبول کردن و مهدي هم راهي به جز قبول
کردن نديد . بعد از اينکه يه چند دقيقه اي گذشت و ما از خواب بودن مهدي مطمئن شديم
دست به کار شديم . آخه طفلي خيلي زود هم خوابش مي بره . هنوز هم همينجوريه و خيلي
بابت اين مسئله مسخره اش مي کنيم
خلاصه امير رو مامور آماده کردن تجهيزات کرديم و اونم بعد از چند دقيقه با يه ملافه اومد .
بعد ملافه رو روي زمين انداختيم و چهار تايي مهدي رو آروم گذاشتيم توش . طفلي بيدار هم نشد
بعد يواشکي با هزار جور کشيک و اينا مهدي رو که توي يه ملافه پيچيده بوديم برديم بيرون از
خونه . سر کوچشون هم يه دونه پارک بود و ما اون رو با همون ملافه روي يکي از نيمکتاي
پارک خوابونديم و اومديم خونه . جالب اينجا بود که اون حتي يه لحظه هم بيدار نشد آخه به
خاطر تپليش يه خورده که بازي مي کرد زود خسته مي شد و مي خوابيد . جا داره که همين
جا از امير آقا و رامين جان تشکر کنم . چون اگه اونا نبودن من و سارا عمرا مي تونستيم
مهدي رو تکونش بديم
خلاصه . مهدي رو گذاشتيم توي پارک و خودمون اومديم خونه و خوابيديم و خوابمون هم برد
يه ساعت نشده بود با صداي مامان مهدي بيدار شديم که داشت سراغش رو از ما مي گرفت .
ما هم که تازه ياد اون ماجرا افتاده بوديم فقط زير زيرکي مي خنديديم . هيچ وقت يادم نمي ره .
طفلي زن عموم با يه نگاه خيلي مهربوني به من مي گفت: نغمه جون تو بگو مهدي کجاس؟
منم گفتم . نمي دونم زن عمو من خواب بودم . خدايي بدجنس بودم بچه که بودم .
آخه سارا به خاطر دلنازکيش گريه اش گرفته بود و مي خواست لو بده اما من و امير و رامين
نزاشتيم
خلاصه ما هيچي نگفتيم . نزديک دو ساعت گذشت . کم کم داشتيم خودمون هم نگران
مي شديم . اما هنوز اونقدري نگران نشده بوديم که خودمون رو لو بديم که ديديم مهدي ملافه
به دست و با چشماي گريون اومد خونه
خدا مي دونه چقدر دلم مي سوزه الان که يادش ميفتم . آخي اين بچه چقدر گريه کرد . آخه
خيلي ترسيده بود . فکرش رو بکنيد تو خونه با خيال راحت خوابيدي يه هويي بيدار مي شي
مي بيني روي نيمکت پارکي
اما زهر چشمي که از مهدي گرفتيم و خنده هامون ، به دعواهايي که اون شب باهامون کردن مي ارزيد
اگه خسته نشدي اينم چهارميش : اين اتفاق بر ميگرده به سال گذشته . يه روز همراه يکي
از دوستام که خيلي با هم دوستيم رفته بوديم بيرون . يه مغازه ي کتابفروشي هست که
هميشه کتابهاي جديد مياره. من و دوستم هم جفتمون عاشق کتابيم . به خاطر همين معمولا
وقتي ميريم بيرون يه سري هم به اونجا مي زنيم
خلاصه يه روز که رفته بوديم اون کتابفروشي من چون به اشتباه اسم يه کتاب تقريبا
نامناسب رو با صدای بلند خوندم دو تايي زديم زير خنده .اسمش اينقدر تابلو بود که
جفتمون تقريبا غش کرده بوديم
همين که ما داشتيم مي خنديديم صاحب مغازه که يه آقا پسري هم هست يه هويي گفت
" اه . بسه ديگه اعصابم و خورد کردي "
آقا ما رو ميگي؟ همينطوري خنده که تو دهنمون خشک شد هيچي با دهناي باز به اون
خيره شديم . اتفاقا پسره هم همينطوري داشت ما رو نگاه مي کرد
يه هويي پسره شروع کرد به خنديدن. ولي ما همونطور بهت زده نگاهش مي کرديم . خدا
مي دونه توي اون لحظات چه فکرايي که تو سر من نيومد . فقط دلم مي خواست برم خفه اش
کنم پسره رو . ولي خدا بهش رحم کرد و زودتر از اين که من جوون مرگش کنم به حرف اومد
موضوع اين بود که اون اصلا متوجه ي خنده ي ما نشده بود و در گير يه دعوا از طريق مبايلش بود .
حالا طرف دعواش کي بود که اون اينقدر عصباني شده بود خدا مي دونه . ولي خدايي با
فهميدن اين سوء تفاهم خيلي خنديد. آخه جالب اينجا بود : چون به خاطر اين موضوع اونطوري
با صداي بلند خنديده بود طرف دعواش فکر کرده بود که همه ي دعواهاشون يه شوخي بوده و
به خاطر همين خيلي ساده با هم آشتي کردن
خلاصه اينکه اون روز کلي خنديديم . ولي يه فايده اي که داشت اين بود که از اون روز هر
وقت مي ريم اونجا هر چي بخريم از يه تخفيف ويژه هم برخوردار مي شيم
خب ديگه نزن اين آخريشه : اين ماجرا بر ميگرده به تقريبا يه هفته پيش . داشتم از کلاس
بر ميگشتم . ديرم شده بود هوا هم تاريک بود و سرد . کوچمون هم به خاطر برفايي که توي
چند روز قبل باريده بود تقريبا تبديل به آيينه شده بود . خلاصه کوچه آينه و منم در حالت
تقريبا دويدن . بيشتر کوچه رو به سلامتي گذرونده بودم اما همین که رسيدم جلوي در
همسايه کناریمون خوردم زمين . دقيقا جلو درشون ولو شدم رو زمين . منم اينجور مواقع
معمولا چند دقيقه اي توي اون حالت ميشينم و مي خندم . تازه داشتم خدا رو شکر مي کردم
که کسي توي کوچه نيست تا اين وضعيت من رو ببينه که در خونه ي همسايمون باز شد و
آقاي ... اومد بيرون منم چون هول شده بودم توي همون حالت نشسته بهش سلام کردم .
همسايمون که معلوم بود خنده اش گرفته بود اما به خاطر اينکه من بيشتر از اون خجالت
نکشم به زحمت لباش رو ثابت نگه داشت و جواب من رو داد . منم گفتم بهتره تا خانمش و
بچه هاش هم من و در اين حالت نديدن زودتر بلند شم و برم خونمون و همين کار رو هم کردم .
هنوز در رو نبسته بودم که ديدم يکي در ميزنه . دوباره در رو باز کردم و ديدم همون همسايه
کناریمون و يکي از کتابهام رو که روي زمين افتاده بوده آورده . خلاصه کتاب رو گرفتم و با خجالت
تموم در رو بستم و رفتم تو خونه
خسته شدی؟ ... خیلی هم دلت بخواد .
من و بگو دو ساعت واست خاطره های سکرتم رو نوشتم ![]()
بای بای ...![]()



